سایه های آفتابی
|
||
* نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود به سنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن
* من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ ِ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کِشت
این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
نهصد سال پیش آدمی بوده که واقعا زندگی کرده .فرصت را غنیمت شمرده و از دنیا و زندگی آنچه که دلش خواسته گرفته . از آن زمان تا امروز بین همه ی خواص و بزرگان بیش از همه صریح و بی پرده سخن گفته. اهل تقیه و مجامله نبوده . محافظه کاری در مرامش نبوده. سبک آمده وسبک رفته .خوشی های روزگار را گرفته و غمش را به خود روزگار حواله کرده... واقعا زندگی کرده...
جالب نیست ؟! مرام و مسلک خیام، سرآمد مشهور ترین دانشمندان و شاعران فارسی گوی به مذاق غربی های بی هویت و زبان نفهم ! بیشتر خوش آمده تا ما ایرانیان صاحب تمدن و دو آتشه ی فارسی زبان ! بازم جای شکرش باقی است در حد نامگذاری یک روز لا اقل اسمش یادمان مانده ! بس که ما ملت شگفتی سازی هستیم !
پی نوشت : راستی چرا در این مملکت مرغ همسایه خیلی غازه ؟!
دیشب بین آن همه شعف و هیاهو ... بین صدای باز شدن کاغذ هدیه ها... بین لطافت و مهر بوسه ها... بین گرمی دست ها و آغوش ها... بین لحظه های خوشمزه و آرام ... بین دلخوشی های ساده ی کودکانه ... بین احساس ِ خوب ِ بودن ،خواستن ،توانستن...
دیدم بهترین جایی که می شود دید ، بهترین جایی که می شود بود ... اینجاست... خانه ی مادرم...
صبح با عجله می رسم دانشکده ای که حق التدریس باهاشون همکاری دارم . نماینده ی فعال کلاس از 2 هفته قبل روزی 5 تا اس ام اس و 2 بار زنگ زده تا برای این کلاس جبرانی ، هماهنگی های لازم رو انجام بده.
برنامه شون هیچ جوره راه نمی ده... برنامه ی من هم همین طور... بعد از رؤیت کلی پشت چشم های نازک ! و شنیدن متلک های آبدار ! از همکاران محترم ! موفق می شم شورای آموزشی دانشکده ی خودمون رو یک روز بندازم عقب.
ماشین رو کج و کوله پارک می کنم و می رم سمت کلاس . می بینم از کلاس 52 نفری فقط 5 نفر آمدن ! نماینده ی فعال ! کلاس هم خودش غایبه !
کفرم حسابی بالا آمده . سعی می کنم خونسرد باشم .دخترک بزک دوزک کرده 20,19 ساله به نمایندگی از بقیه شروع می کنه به حرف زدن:
- میبینین تو رو خدا استاد ! یه کلمه هم به ما نگفتن... همه شون با هم تعطیل کردن رفتن تهران نمایشگاه کتاب ... خیلی بی شعورن... خیلی بی ادبن... یه ذره احترام واسه آدم قائل نیستن...
+کار درستی نکردن . باید اطلاع می دادن . اما من با یک نفر هم کلاس رو تشکیل می دم. حالا که 5 نفرید . حضور و غیاب هم در نمره امتحان پایان ترم تاثیر داره .
-آخه چقدر آدم باید نفهم باشه که واسه وقت دیگران هیچ ارزشی قائل نباشه... بی خبر هر کاری دلشون می خواد می کنن...
+ مهم نیست . حالا که ما اینجاییم . بهتره از وقت استفاده کنیم و درس رو شروع کنیم...
- شما رو نمی دونم استاد! اما ما وقتمون ارزش داره !باید به ما 5 نفر هم یه خبری می دادن پانشیم صبح زود راه بیافتیم بیاییم اینجا خب !
من یک جایی در گذشته گیر کرده ام ... توی یک باغ در دماوند ... توی کتابخانه ی دانشگاه تهران ... توی خانه ی آباء و اجدادی در خوانسار...
این خیلی بد است که ابن الوقت نیستم... خیلی بد... همیشه یک پایم در گذشته جا مانده...
به قول بوکوفسکی عجب مهارتی دارم من در حرام کردن دستهایم !
چه خوب بود آدمیزاد همه ی آن چیزهایی را که در سرش دارد در دستهایش هم داشته باشد... همه ی آن چیزهایی را که فهمیده... همه ی آن چیزهایی را که دوست داشته...آن وقت شاید قدر دستهایش را بیشتر می دانست... آن وقت شاید می شد به زندگی اش گفت زندگی !
*عنوان مطلب از شعر "در حیاط خانه ی ما " از مجموعه " سمفونی سپیده دم " سید علی صالحی.
دلم یک خانه بی هود و هواکش می خواهد...از این خانه های دیوار آجری چهل پنجاه سال پیش که پنجره ی آشپزخانه شان رو به کوچه باز می شود...
از این خانه ها که صلات ظهر بوی قورمه سبزیشان محله را بر می دارد...
دلم از این خانه ها می خواهد... با سفره ای پهن روی زمین... ماست باشد و سرخوشی... نعنا باشد و آرامش...
دلم یک دل سیر نان و عشق می خواهد...
امروز 14 روز از سال 91 می گذرد و عیدی امسال من به خودم این است که فقط و فقط به چیزهای خوب فکر کنم... چیزهای خوب... فکرهای خوب... آدم های خوب... و البته تصمیم جدی دارم بی خیال اخبار باشم !
به آدم بی خبر آی خوش می گذرد... !